تبليغاتX
حاضر جواب

خواب آشفته

»

میگفت بعد از یک عمر جون کندن تازه یک وام جور کرده تا ماشین بخره تا این همه نق سر این بدبخت نزنن  بچه هاش رو میگم  آخه تو دنیای مدرن امروزی نق هم شده یک عادت یا ماشینه یا خونه یاطلایا گوشی موبایل یا............واینقدر یا که خسته میشیم .

خلاصه بعد از این همه دردسر تا وام راگرفت برد داد  دست پسر بزرگه  اون هم یک پیکان  گوجه ای رینگ اسپورت رو ردیف کرد .اما تازه نق زدنها شروع شده بود آخه سیستم نداره وماشین بدون سیستم هم کلاس نداره رفقا بهم میخندن  بهم میگن تا کی میخوای با این ظبط فکستنی که هر دقیقه نوار توش مییچه سر کنی .بدبخت پدره که هنوز توقسط ماشین درجا میزد باقزض وقوله یک سیستم هم ردیف کرد هرچه هم مامانه میگفت نکن خودت رو توقرض ننداز فایده نداشت .میگفت جوونه هزارتا آرزو داره ؟//؟/؟

اما بعد از یک مدت آقا که گواهینامه نداشت یکی رو زیر کرد واز بخت بد ماشین هم بیمه نبود ویک راست هم حکم براش بریدن زندان .بله زندان اما پدره هم بعد از شنیدن خبر سکته کرد ویک طرف بدنش فلج شد .حالا کی میخواد آقا رو آزاد کنه معلوم نیست .کی میخواد اقساط رو رد کنه معلوم نیست .

محمد پاشو برو به درست برس تا کی میخوای بخوابی .  هههههههههه ها چیه من کجام مامان دارم خواب میبینم یا بیدارم .بابا چطوره بهتر شده ......

بله قصه ما هم خواب بود اما یادمون باشه همین یکبار تنها ازاین خوابها میبینیم وخبری از پایانهای خوش نخواهد بود .به امید روزی که همه به فکر پدرها ومادرهایی که تمام عمرشان را برای آسایش ما از دست داده اند باشیم وبه جای حسادت وچشم وهم چشمی تفکر وتعقل را جایگزین کنیم

شهر اندیشه ها

»
در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را ناچیز می دانستند. اولی کافر بود و دیگری مومن .یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان درباره ی وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خور رفته و مجلس را ترک کردند.در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و برایاشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و آنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت!      " جبران خلیل جبران

تلاش وتکاپو

»

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم

http://forum.p30world.com

This Template Designed by ParsTheme.com & Publish by ParsTheme.com